حكيم ابوالقاسم فردوسى

162

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

رستم به آمدن آن دو ناگهان از خواب انگيخته شد . و چون نيكو در آن خوبروى نگريست چشمش از زيبايى او خيره ماند و پرسيد : تو كيستى ، و در اين دل شب از آمدن به خوابگاه من چه مىجويى ؟ چنين داد پاسخ كه تهمينه‌ام * تو گويى كه از غم به دو نيمه‌ام يكى دخت شاه سمنگان منم * ز پشت هژبر و پلنگان منم به گيتى ز شاهان مرا جفت نيست * چو من زير چرخ برين اندكيست من آنم كه جز پدر و مادر و خدمتگر هيچ كس رويم را نديده ، و آوازم را نشنيده است . بارها وصف دليريهايت را از بسيار كسان شنيده‌ام ، و شنيده‌ام نه تنها از پهلوانان بلكه از ديو و شير و نهنگ نمىهراسى ، و اگر شير و پلنگ گرزت را در چنگت ببينند زهره در دلشان مىشكافد . ابر از بيم سنانت خون مىبارد ، و اگر عقاب تيغ ترا برهنه بيند جرأت شكار كردن ندارد . از اين سخنها كه در بارهء پهلوانى و نيرومندى تو شنيده‌ام بارها انگشت تعجب به دندان گزيده‌ام ، و پيوسته بر اين آرزو بوده‌ام كه از نزديك ترا ببينم . خداى را سپاس كه دست تقدير ترا بدين شهر افگند و تراام كنون گر بخواهى مرا * نبيند همى مرغ و ماهى مرا يكى آن كه بر تو چنين گشته‌ام * خرد را ز بهر هوى كشته‌ام و ديگر مگر از تو پروردگار * نشاند يكى كودكم در كنار مگر چون تو باشد به مردى و زور * سپهرش دهد بهره كيوان و هور سه ديگر كه رخشت به جاى آورم * سمنگان همه زير پاى آورم چون رستم سخنان خوش آن پرى چهر را شنيد و دريافت كه از هر دانش بهرهء بسيار دارد ، افزون بر اينها وى را به پيدا كردن رخش نويد داد دلش به او مايل شد . در همان دل شب فرمود موبدى بيابند تا آن ماهروى را از پدرش خواستگارى كند . شاه سمنگان به شنيدن اين خبر سخت شادمان گشت به آيين و كيش دخترش را به همسرى تهمتن درآورد ، و همان شب رستم با تهمينه همبستر شد .